الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

516

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى )

شتربان به توصيف قدرت و قوّت شتر پرداخت و در لا به لاى سخنش نام « عسكر » را كه نام آن شتر بود بر زبان جارى كرد ، هنگامى كه « عايشه » اين نام را شنيد تكان خورد و « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » بر زبان جارى كرد و بلافاصله گفت اين شتر را ببريد كه مرا در آن حاجتى نيست . هنگامى كه دليلش را از او سؤال كردند ، گفت رسول خدا ( ص ) نام چنين شترى را براى من ذكر فرموده و مرا از سوار شدن بر آن نهى فرموده است . سپس دستور داد شتر ديگرى براى او بياورند امّا هر چه گشتند شتر ديگرى كه مناسب اين كار باشد نيافتند ، ناچار جهاز شتر و صورت ظاهرى آن را تغيير دادند و نزد او آوردند ، گفتند شترى قويتر و نيرومندتر براى تو آورديم او هم راضى شد . « ابن ابى الحديد » بعد از نقل اين داستان ، داستان ديگرى از « ابو مخنف » نقل مىكند كه « عايشه » در مسير راه خود به سوى « بصره » به يك آبادى به نام « حوأب » رسيد ، سگهاى آبادى سر و صداى زيادى كردند به طورى كه شترهاى كاروان رم كردند . يكى از ياران « عايشه » گفت : ببينيد چقدر سگهاى « حوأب » زياد است و چقدر فرياد مىكنند ، « عايشه » فورا زمام شتر را كشيد و ايستاد ، گفت : اين جا « حوأب » و اين صداى سگهاى « حوأب » بود ، فورا مرا برگردانيد ! چرا كه از « پيامبر » شنيدم كه مىفرمود . . . در اين جا به ذكر خبرى پرداخت كه پيامبر او را هشدار داده بود : بترس از آن روزى كه به راهى مىروى كه سگهاى « حوأب » در آن جا در اطراف تو سر و صداى زيادى خواهند كرد ! در آن جا يك نفر ( براى منصرف ساختن عايشه از اين فكر ) صدا زد : خداى تو را رحمت كند ما مدّتى است از « حوأب » گذشته‌ايم ! گفت : شاهدى داريد ؟ آنها رفتند و پنجاه نفر از عربهاى آن بيابان را ديدند و پاداشى براى آنها قرار دادند كه بيايند شهادت دهند : اين جا « حوأب » نيست ! و « حوأب » را پشت سر گذاشتيد ،